امشب من ديوانه تمناي تو دارم با اين دل سودا زده ،سودای تو دارم
اكنون كه نمانده است مرا تاب و تواني چشم طمع از همت والاي تو دارم
روي تو به سمت دگران است و نپائي من را كه نظر بر قد و بالاي تو دارم
پروا نكني و بر من و سر مست خرامي گوئي خبرت نيست كه پرواي تو دارم
اي مستي هر باده و انگيزه هر شوق اين نشاة جانسوز زصهباي تو دارم
اي روح مسيحا دم و اي قبله آدم دل در گرو زلف چليپاي تو دارم
شب رفت و سحر آمدو من مست و تو مخمور شوريده سرم، چشم به ميناي تو دارم
از هجر تو اي مايه حسرت شده ام آب با سيل سرشكم سر درياي تو دارم
بر نوربخش از سر ياري و كرم كن امشب من ديوانه تمناي تو دارم

من انعکاس توام در بستر زمین
فریاد کن خود و خویشتن را تو بعد از این
فریاد کن مرا که من از یک خیال
عین "یقین" شدم در باور محال
فریاد تو همه عمر مرا گرفت
فریاد کن مرا که "حوا" در زمین شدم
تو "آدم" مرا از گل آفریدی؛ ولی
در باورم به باور قسم همین شدم
من گر چه یک زنم ، به تمنای هستیان هنوز
باور مکن.
به تمنای تو این چنین شدم.

تمنای تو...
یک نفر اینجا هست که تمنای تو در عمق نگاهش جاریست وهمه ثانیه ها در حصــار غم دلتنگی تــــــــو زندانیســت لحظـــه ای نیســت که یادت نـــــکند
شعله زد عشق و من از نو نو شدم پر شدم از عشق تو مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت من به خود برگشتم از تو تو شدم
آه ، با تو من چه رعنا می شوم آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و شکل آواز پری ها می شوم
با تو من هم جامه ی شب می شوم هم طپش با گرگره تب می شوم
با تو من هم بستره گلبرگ ها از شکفتن ها لبالب می شوم
شعله زد عشق و من از نو نو شدم پر شدم از عشق تو مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت من به خود برگشتم از تو تو شدم
آه ، با تو من چه رعنا می شوم آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و شکل آواز پری ها می شوم
آه ، هستی جز تمنای تو نیست آه ، لذت جز تماشای تو نیست
یک نفس دور از تو باشم ، مرده ام زندگی جز مرگ در پای تو نیست...

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینة عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ! بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

به تمنای تو سر زدم از کنج افقی در دور دست
ناز چشمانت مرا به جنونی کشانید بی تسلای عافیت
پناه میبرم به آرامگاه زلفانت و گم میشوم در موج موجش
تا دلم آسمانیست کاش خورشید باشی و بتابی
وتا جنونم باقیست بمانی و به آتش کشی و خاکستر کنی
از رنجها تورا بر میگزینم
وز تمام عشق ها، تورا در دل می نشانم
جام من خالیست شهد شیرین مهرتورا در آن میفشانم.
نظرات شما عزیزان: